![]() |
![]() |
|
| بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند باید آنها را با قلبتان احساس کنید. |
|
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند. عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه. بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش. سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن. خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن. ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر. بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن. با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز. پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش. سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن. روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش. ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور. تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر. محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش. سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش. سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش. شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو. لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن. حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر. ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن. سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده. اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن. بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش. دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن. زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش. زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش. ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟ موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو. آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس. عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن. دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود. سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد. مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش. تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن. کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر. صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش. بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر. ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن. قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است. تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست. رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان. تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده. محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است. .... و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/27ساعت 11:7 توسط بهار |
|
دل به اوج بسپار و پرواز را از پرنده جان دریغ مدار که ذات انسان در فرا رفتن است که ظهور می یابد نه در فرو رفتن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/27ساعت 10:34 توسط بهار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/27ساعت 10:32 توسط بهار |
|
|
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمی داد...همه می گفتند:«تو به هيچ دردی نمی خوری» ...يک شب که مداد رنگی ها توی سياهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی٬جای خالی او با هيچ رنگی پر نشد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/27ساعت 10:28 توسط بهار |
|
|
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب) وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) اگر ميخواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 11:4 توسط بهار |
|
دشتهايي چه فراخ! كوههايي چه بلند دورها آوايي است، كه مرا ميخواند..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 11:0 توسط بهار |
|
|
خرد بر پایه دیدن و پژوهیدن استوار است نه بر پندار باقی و پیش داوری و شنیدن. کسی که بر قلب خود غلبه نکرد ، بر هیچ چیز غالب نخواهد شد. نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه. هر گفتار و کرداری را با ترازوی عقل بسنجید و آنگاه اگر نیک آمد به پیروی از آن پردازید. فرزانگان هستند که درست بر می گزینند ، نه بداندیشان. نیک میدانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل بر آید و بی پاسخ بماند. فزون تر از تن زن ، دل و جان و روان او را در یابید و بر آن ارج نهید. تنها راه رستگار پیام زرتشت: خرد بر پایه دیدن و پژوهیدن استوار است نه بر پندار باقی و پیش داوری و شنیدن. کسی که بر قلب خود غلبه نکرد ، بر هیچ چیز غالب نخواهد شد. نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه. هر گفتار و کرداری را با ترازوی عقل بسنجید و آنگاه اگر نیک آمد به پیروی از آن پردازید. فرزانگان هستند که درست بر می گزینند ، نه بداندیشان. نیک میدانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل بر آید و بی پاسخ بماند. فزون تر از تن زن ، دل و جان و روان او را در یابید و بر آن ارج نهید. تنها راه رستگار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/19ساعت 11:36 توسط بهار |
|
|
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/18ساعت 14:22 توسط بهار |
|
|
اين شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره : وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/18ساعت 14:19 توسط بهار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/18ساعت 12:48 توسط بهار |
|
|
گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم. گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ... گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخوای . توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن. به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم ... کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/18ساعت 12:22 توسط بهار |
|
|
هرجا از عاشقی بپرسید : "عشق چیست؟",
تنها به زخمهای خود اشاره میکند !! :"عشق, ترجمه زخم است؛ عشق, حاشیه انسان بر کتاب آفرینش است؛ عشق, خلاصه جهان است؛ عشق, چکیده ذرات و شیره کائنات است؛ عشق, پاسخ مبهم انسان به ابدیت است؛ عشق, جوابیه خدا به شیطان است؛ عشق, انفارکتوس تدریجی محبت است؛ عشق, سرطان دوست داشتن است؛ عشق, خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوقست؛ عشق, پیغامیست که پرستوها به سرزمینهای دیگر میبرند؛ عشق, لک لکیست که روی درخت خاطرات ما لانه دارد؛ عشق, پنجره ایست که ما از آن ازدحام جهان را تفسیر می کنیم؛ عشق, چهارده سالگی تحیر ماست؛ عشق, اولین آهیست که در آینه کشیده ایم؛ عشق, همان حالتیست که مارا به موزه میبرد؛ عشق, همان فعل و انفعالیست که در برابر گل سرخ به ما دست میدهد؛همه تندیسهای الهی در نگاه ماست عشق حاصلضرب دل ماست تقسیم بر همه زیبائیها؛ عشق, محلیست که دوست داریم از آن عبور کنیم؛ عشق, دوچرخه ایست که باآن از جاده های کوهستانی ییلاق گذشتیم؛ عشق, اولین کت وشلوارما در شب خودآگاهیست؛ عشق, اولین حقوق ما ازباجه معرفت است؛ عشق, عقد دائمی ما با غربت است؛ عشق, شب نامزدی ما با جدائیست؛ عشق, کارت تبریکیست که برای معلم سال اول خودمان می فرستیم؛ عشق, حمله مغول به رویاهای ماست؛ عشق, لحظات شکوهمندیست که یک کودک بر تلفظ "بابا" پیروز میشود؛ عشق, لحظه عظیمیست که در آن,زنت برای معالجه قلبت,بیخبراز تو طلاهایش را میفروشد؛ عشق, سر "تنها یی" آدمیست که زیر آب رفته است؛ عشق, امتحان ورودی رحمت الهیست؛ عشق, تبصره ایست که با آن میتوان به کلاس بالاتراز بهشت رفت؛ عشق, خداشناسی عمومیست؛ عشق, قویترین استدلال وجود خداست؛ عشق, قند متافیزیکیست که در دل آدم آب میشود؛ عشق, ماری جوانائیست که در گل آدم ریخته اند؛ عشق, آمپول ب کمپلکس معرفت است؛ عشق, قانون بقاء نروماده است؛ عشق, یک عمل جراحی حیرت انگیزست که خداوند روی قلب آدمی انجام داده است؛ عشق, آسانسور حیات بشریست ؛ - وای به حال کسی که توی این آسانسور گیر افتاده باشد!!!- عشق, نردبانیست که ما را از خود بالا میکشد عشق, خروج اضطراری انسان از کرویدر عادت است عشق, اتوبانیست که تا ته ابدیت میرود عشق, جناح رادیکال عرفانست؛ عشق, کاریست که تنها از سینه سوخته های محبت و دودچراغ خورده های معرفت بر می آید؛ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/17ساعت 9:31 توسط بهار |
|
|
Wherever I go Or whatever I do I see your face in my mind And I miss you so I miss telling you everything I miss showing you thing. I don't like missing you It is very cold and lonely feeling I wish that I could be with you
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/16ساعت 12:18 توسط بهار |
|
|
خورشيد كه طريقه نگاهش رو عوض كرد نغمه طبيعت دگرگون شد. كوه روانداز سپيدش را از تن درآورد و آن را زلال و روان به چشمه سارها و جويبارها تقديم كرد. زمين عريان مخمل سبزه و بنفشه به تن كرد و درخت برگ و شكوفه پوشيد و گنجشك ها و بلبلان سرزنده تر آواز سر دادند و بهار با بركات و نعمات متفاوت بر عالميان هديه شد و ايت همه زيبايي و تحول مثبت و حيات بخش مديون افتابي است عالم تاب كه اينك عمود تر و مهربان تر مي تابد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/16ساعت 11:18 توسط بهار |
|
|
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ،
به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/15ساعت 16:4 توسط بهار |
|
|
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت مع ذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»
لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/15ساعت 15:56 توسط بهار |
|
|
من خداي اسپينوزا را قبول دارم كه خود را در تقارن و توازن آنچه وجود دارد ،آشكار مي كند نه خدايي كه خود را با عملكرد و سرنوشت انسانها بدست مي آرود. آلبرت اينيشتين |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/15ساعت 15:26 توسط بهار |
|
|
چه روزها كه يك به يك غروب شد نيامدي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/15ساعت 14:10 توسط بهار |
|
|
مادر عزيزم تو را به اندازه تمام ستارههاي آسمان دوست دارم ...
اي عزيزتر از جانم تو را به اندازه وسعت قلبت دوست دارم ...
مادر به تو محتاجم ، هر لحظه و هر كجا كه باشم ...
مادر هر چه دارم از تو دارم ... دوستت دارم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/13ساعت 16:37 توسط بهار |
|
|
زماني كه دست زندگي سنگين و شب بي ترانه است
هنگام عشق و اعتماد است و دست زندگي چه سبك مي شود و شب چه پر ترانه آن گاه كه به همه عشق مي ورزيم و اعتماد داريم.
جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/13ساعت 16:32 توسط بهار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/13ساعت 10:40 توسط بهار |
|
... شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد صبح خواهد شد بايد امشب بروم. من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد. كفش هايم كو؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/11ساعت 12:56 توسط بهار |
|
|
In the morning At night |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/09ساعت 19:41 توسط بهار |
|
|
ميگن هرگز آسمان به زمين نميرسه!ميگن افق فقط به
خاطر خطاي ديدبوجود مياد!
يه روز تو ساحل نشسته بودم.به دريا نگاه ميكردم.صاف
و آرام بود.لاجوردي آسمان در دل دريا خودنمايی
ميكرد.آفتاب هم ميدرخشيد و قطرات دريا را براي
اقامتي آسماني با بالا فرا ميخواند.نسيم خنكي
ميوزيد و صداي امواج كوچك دريا موسيقي متن اين
تصوير آبي رنگ مقابل من بود.
هيچ وقت آسمان به زمين نميرسد.
پيش خودم گفتم چرا از دور كه به آب نگاه ميكني
هميشه آبي رنگ هست.چرا هميشه تو نقاشيها بايد
رنگ آب را آبي كشيد اما وقتي كه آب دريا يا كلا آب را در
مشت بگيري هيچ رنگي نداره؟
به اين فكر ميكردم كه چند شب پيش كه آمدم كنار دريا
هيچ نسيمي نميوزيد و آسمان پر از ستاره بود اما دريا
مواج بود،البته نه مواجي كه خرابي به بار بيارد!
به اين فكر ميكردم كه چرا وقتي ابرهاي سياه در آسمان
هست دريا اينقدر خمشگين هست و خودش را به اين
طرف و آنطرف ميكوبه!؟
اما زماني كه هوا آفتابيست و خورشيد خانم در دل
آسمان هست،دريا اينقدر ساكت وآرام و زيباست؟
همین حين كسي از كنارم گذشت و داشت شعري از
حافظ ميخواند كه مثل اكثر شعرهاي حافظ مضموني از
عشق و عاشقي داشت!
عشق.علاقه شديد قلبي،بيش از اندازه كسي را دوست
داشتن!آنقدر دوست داستن كه آدم از خودش هم بگذره!
دگرخواهي و.............!
اين فكرها از ذهنم ميگذشت و نگاهم معطوف دريا بود.
چه رابطهاي ميتواند بين دريا و آسمان باشد؟چه
رابطهايست كه آسمان زيبايي خودش را به دريا
ميبخشد و دريا از اينكه آسمان غمگين ميشود به
تلاطم و ناراحتي ميافتد؟
عشق.تنها عشق است.آره رابطه بين آسمان و دريا
چيزي جز عشق نيست.وقتي آسمان پر از ستاره
است،دريا از شدت زيبايي آسمان تقلا ميكند تا خودرا به
بالا بكشد.وقتي آسمان را ابرهاي سياه و غمناك
دربرميگيرد،دريا ميغرد چون تاب اشكهاي آسمان را
ندارد.
و آسمان نعره ميزند چون دريا را متلاطم ميبيند.عشق را
از دريا و آسمان ميتواند آموخت.آن رنگش را مدهد تا دريا
زيبا شود و اين يكي وجود خود را ميدهد.هريك براي زيبا
شدن آن يكي در تلاش هستند.هركدام از خود ميگذرند تا
ديگري بهتر باشد.هيچكدام طاقت ديدن غم همديگر را
ندارند و هميشه هم از همديگر دور ميمانند اما خود را
وقف هم ميكنند!
بايد عشق را از دريا و آسمان آموخت كه هر لحظهشان
نشاني از عشق حقيقي را نمايان ميكند حتي غروب
خورشيد داغ در دل درياي سرد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/08ساعت 20:44 توسط بهار |
|
|
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره وقتي نااميد شدي به ياد
بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به
صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه
کلبه ساخته!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/08ساعت 20:17 توسط بهار |
|
|
سرخوشي امروز را مديون توايم كه فردا بلند قامت تر از خورشيد طلوع مي كني و بي آنكه گريسته باشيم باران را به مهماني سرودهايمان مي آوري و لحظه آمدنت دست بر دست پا بر پا و سنگ بر سنگ بند نمي شود آنقدر كه به تولد هيچ ستاره اي شب به آسمان باز نمي گردد و روز در روشنايي مطلق آغاز مي شود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/04/07ساعت 18:0 توسط بهار |
|
براي من هنوز هم تو مثل يك خيال خوبشبيه ارامش عشق غرور يك ستايشي! براي من هميشه تو از آسمان رسيده اي زلال و ابي و رها به رنگ پاك ابرها كه از خداي آسمان به قلب من نشسته اي! براي من هنوز هم تو حس خوب بودني پر از طنين امن عشق خود مقدس مني! براي من هنوز هم تو مثل يك نيايشي عميق و ابي و شريف وسع و سبزو سربلند كه مي رساني ام به اوج كه مي نشاني ام به نور و مي سپاريم... به عشق... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/06ساعت 14:49 توسط بهار |
|
|
مي گن وقتي عشق از راه مي رسه مثل نسيم سبك و مثل عقربه هاي ساعت لحظه شمارت مي كنه. همون حسي كه وقتي همراهت مي شه باور مي كني بي قراري هاي روحت با اون به قرار مي رسه. عشق اگه اصل باشه تورو از اسارت خودت رها مي كنه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/06ساعت 14:45 توسط بهار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/05ساعت 21:19 توسط بهار |
|
|
يك سوراخ كوچك در يك پيله ظاهر شد شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده در پيله نگاه كرد. دلش سوخت و تصميم گرفت كمكي كند تا پروانه از اين وضعيت رها شود. به كمك آن شخص پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف بود و بال هايش چروك بود. او باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بال هاي پروانه باز گسترده و محكم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.اما هيچ اتفاقي نيفتاد. پروانه بيچاره بقيه عمرش را خزيد و هرگز نتوانست پرواز كند. چيزي كه آن شخص با همه مهرباني اش نمي دانست اين بود كه پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن راهي بود كه خدا براي خروج مايعاتي از بدن پروانه به بال هايش قرار داده بود تا پروانه پس از گذراندن مراحل سخت خروج از پيله بتواند پرواز كند. نكته در اينجاست كه گاهي اوقات تلاش تنها چيزي نيست كه در زندگي نياز داريم. اگر خداوند اجازه مي داد كه بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم هرگز به اندازه كافي قوي نمي شديم كه روزي بتوانيم پرواز كنيم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/05ساعت 21:11 توسط بهار |
|
|
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شدو آتش به همه عالم زد جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین اتش شد از این غیرت و بر ادم زد عقل می خواست کز ان شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشیدو جهان برهم زد مدعی خواست که اید به تماشاگه راز دست غیب امدو بر سینه نامحرم زد دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد جان علوی هوس چاه ز نخدان تو داشت دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت که قلم بر سر اسباب دل خرم زد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/05ساعت 17:51 توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خداوندا تو میدانی
که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است |
|
RSS
|