تبليغاتX
پارادایس عشق
بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند باید آنها را با قلبتان احساس کنید.

زندگی هم زشت هم زیباست
گر که زشتی آفریدی
زشتی اش در قعر شب پیداست
گر که زیبایی
یقین
می ماند و خود
نقش بی همتاست
پس تویی نقش آفرین
نقاشی ات یکتاست
می کشی نقش پری تا آورد
از آسمان رازی
کز آن روشن شود دنیا
می کشی دیوی که باشد بی سرو بی پا
می وزد توفنده بادی
غرد و ویران کند هر جا
بازوانت پر توان
خود می کنی تقدیر خود
یا زشت یا زیبا
پس تویی نقش آفرین نقاش بی همتا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 12:0  توسط بهار | 
          

بی تو به چه کسی می توان دل بست که دلواپس بود اما دلواپسی نداشت

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 11:42  توسط بهار | 

  تو را به جای همه آنانی که نشناخته ام

دوست می دارم

تو را بجای همه روزگارانی که نمی زیستم

دوست می دارم

برای خاطر عطر گستر بیکران

و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می شود

برای خاطر نخستین گل

تو را بخاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را بجای همه آنانی که نشناخته ام دوست

می دارم

جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟

من خود خویشتن را بس اندک می بینم

تو را دوست می دارم به خاطر فرزانگی ات که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

برغم همه آن چیزها که بجز وهمی نیست

دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

تو می پنداری که شکی!

حال آنکه بجز دلیلی نیستی

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 11:19  توسط بهار | 
               

* قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه مي گويي احساس شرم نخواهم کرد . مي دانم که تو فرزند محبوب خدا هستي و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خويش مي گيرد

* قلب من ، من به تو ايمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برايت دعا مي کنم . دعا مي کنم که به کمک و حمايتي که احتياج داري ، برسي

* قلب من ، من به تو ايمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نياز داشته باشد يا شايسته اش باشد قسمت خواهي کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوي خدا گام بر مي داريم

* از تو مي خواهم به من اعتماد کني . بدان که به تو عشق مي ورزم و مي کوشم که تمام آزاديي را که براي شادمانه تپيدن در سينه ام به آن نياز داري ، به تو بدهم

* هر کاري لازم باشد انجام مي دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگي نکني


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 15:8  توسط بهار | 
قطاري به مقصد خدا مي رفت . لحظه اي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟

کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟

کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندکي بر آن قطارسوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم مي شد. قطار مي گذشت و سبک مي شد. زيرا سبکي قانون راه خداست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 15:0  توسط بهار | 
 

دنيا هـم بـه آدمـهاي خـوش بين نيـاز دارد هـم به آدمهاي بـد بين.چون افـراد خــوش بـيـن هواپيما ميسازند و افراد بدبين چتر نجات

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 14:22  توسط بهار | 

شيشه عطر بهار


لب حوض شكست


و هوا پر شد از بوي خدا


همه جا آيت اوست


ديدنش آسان است


سخت آن است نبيني او را

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت 14:44  توسط بهار | 

**********************

جهان نه براي ماندن كه براي گذشتن است
ما نه براي بودن كه براي جاودانه شدنيم
محمد (ص)آمد تا بدانيم دنيا راهي است براي عبور از خود و خويشتن و رسيدن به خالق يگانه

**************************

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/20ساعت 12:52  توسط بهار | 
 

اگه با دلت كسي رو دوست داري جدي نگير چون كار دل دوست داشتنه مثله چشم كه كارش ديدنه! اما اگه با عقلت كسي رو دوست داري بدون داري چيزي رو تجربه مي كني به اسمه عشق

                                                                  افلاطون

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/20ساعت 12:47  توسط بهار | 
 

براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است. تويي که تصور حضورت سينه بي رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند. در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم. اي کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعري مي سرودم آن گاه زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم اي کاش باد بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم تا شايد جاده اي دور هنوز بوي خوب پيراهنت را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد که مرهمي شود براي دلتنگي هايم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/20ساعت 12:44  توسط بهار | 

 

باران نمي شوم


تا بگويي

خود را باچه منتي به شيشه مي كوبد


ابر مي شوم


تا ازنگراني يك روز باراني


هر روز از پنجره به من نگاه كني

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/18ساعت 12:24  توسط بهار | 

شايد

 اين جمعه بيايد

 شايد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/18ساعت 10:46  توسط بهار | 

امروز صبح تصميم گرفتم يك تفالي بزنم به ديوان خواجه شيراز حالا همون غزل زيبايي رو كه اومده مي نويسم...

فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش         گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربايي همه آن نيست كه عاشق بكشند       خواجه ان است كه باشد غم خدمتكارش
جاي ان است كه خون موج زند در دل لعل         زين تغابن كه خزف مي شكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود           اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اي كه در كوچه معشوقه ما مي گذري              برحذر باش كه سر مي شكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست        هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل           جانب عشق عزيز است فرو مگذارش
                                دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود    
                                        نازپرورد وصالست مجو آزارش
   


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/18ساعت 10:27  توسط بهار | 

 

اشکال دنيا اينست که جاهلان مطمئن هستند و دانايان

مردّد

                                              برتراندراس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 14:22  توسط بهار | 

 


براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 14:7  توسط بهار | 


we never get what we want

we never want what we get
we never have what we like

we never like what we have

  still we live

still we love

still we hope

this is life

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 14:5  توسط بهار | 
 

هيچ کي از رفتن من غصه نخوردهيچ کي با موندن من شاد نشدوقتي رفتم کسي قلبش نگرفت بغض هيچ آدمي فرياد نشدوقتي رفتم کسي غصه اش نگرفتوقتي رفتم کسي بدرقه ام نکرددل من مي خواست تلافي بکنه پس چشم هيچ کسي عاشقم نکردوقتي رفتم نه که بارون نگرفت خيليم هوا صاف و آفتابي بوداگه شب مي رفتم و خورشيد نبود,آسمون خوب مي دونم مهتابي بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 14:0  توسط بهار | 

 

 ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت

 

چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي

 

شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو

 

تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،

 

قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت

 

کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 13:29  توسط بهار | 
 

عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از

تنفر متنفر باش ، به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي

کن و از جدايي جدا باش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 13:28  توسط بهار | 

            

گاهي اوقات از خودمان مي پرسيم:
انجام چه كاري باعث شده كه شايسته داشتن چنين شرايطي شوم.

 
 
چرا خدا اجازه مي دهد اين طور چيزهايي براي من اتفاق بيافتد؟ 
 در اين مورد تعبيري را ببينيد...

 
 دختري به مادرش مي گويد چطور همه چيز براي او اشتباه پيش مي رود؟ شايد او در امتحان رياضي رد شده!

 در همين احوال نامزدش هم او را رها كرده... 
به خاطر بهترين دوستش

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت 11:35  توسط بهار | 

 

زندگی فرصت بس کوتاهیست...
تا بدانیم که مرگ...
 آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...
مرگ هم حادثه است...
مثل افتادن برگ
که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک...
 نفس سبزبهاری جاریست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت 14:49  توسط بهار | 
 

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
و مسابقه شروع شد....

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:اوه,عجب کار مشکلی!!"
اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
یا:
هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
 تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
این یکی نمی خواست منصرف بشه!

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟
و مشخص شد که...
برنده ی مسابقه کر بوده!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت 14:35  توسط بهار | 
 

همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوسش داری نمی تونی صاحبش بشی گاهی وقتا لازم هست که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی ،همه ما با اراده به دنیا با حیرت زندگی می کنیم و با حسرت می میریم .این است مفهوم زندگی کردن پس هرگز به خاطر غم هایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد افسوس آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد ... برای آنچه از دست رفته آه می کشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت 14:24  توسط بهار | 
 

           

تو را در آسمان شرق می جویم جایی که آرزوهای نقره ای من خانه دارند.
تو را در حسرت یک قوی تنها تو را در بال و پر یک پرستوی شوریده تو را در بوسه ی پروانه ها و مغرب گیسوان فرشته هایی که هرگز زمین را ندیده اند می جویم.
چشمهایت جمهوری مهربانی و عشق است بگو من در کدام یک از خیابانهای آن زاده خواهم شد؟
من از تمام کلمات دنیا فقط دو کلمه را می خواهم دوستت دارم را .....و دلم می خواهد شکوفه ها و کوهستانها گرد من جمع شوند و هزاران بار آن را با من تکرار کنند .
دوست دارم شب و شبنم آنقدر ادامه پیدا کنند تا قلب کوچکم آفتابی شود.
کاش می توانستم از درون یک تنگ شیشه ای با ماهی های قرمز برایت ترانه بخوانم .
دوست دارم نه بهشت باشد و نه دوزخ که بین من و تو فاصله اندازد .
دوست دارم هر روز تو را در نفس تازه ی خورشید و هر شب در سایه روشن ماه ببینم تا نیمه شبها با من به کوچه های اندوه بیایی و ببینی که چگونه کنار گلهای شمعدانی و بابونه ها نی می نوازم.
دروازه های آسمان را به من نشان بده و بگذار دستهایم در منظومه شمسی جریان پیدا کند.
فانوسهای مهربانی ات را بر سر راه من بر افراز تا در بیشه های زشت و مه آلود گناه گم نشود.
مرا در گرد و غبار رویاهایم تنها رها مکن و پرنده ها و ابرها را از من مگیر و هنگامی که سوسنهای بی قرار در دود و بارون آواز می خوانند مرا به خانه ات ببر!
دوست دارم در زیباترین آسمان تو زندگی کنم و دوشنبه ها با رودخانه ها و رازیانه ها به گردش بروم.
سوگند به دریا و به موجی که هر دم به سوی تو بال می گشاید  شبها گاهی در جستجوی تو پوست تاریک شب را لمس می کنم و حتی از سنگها سراغت را میگیرم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت 13:6  توسط بهار | 
شكايت كرد روزي ديده با دل                         كه كار من شد از جور تو مشكل

ترا دادست دست شوق بر باد                        مرا كندست سيل اشك ، بنياد

ترا گرديد جاي آتش، مرا آب                        تو ز آسايش بري گشتي، من از خواب

ز بس كانديشه هاي خام كردي                      مرا و خيش را بدنام كردي

از آنروزي كه گرديدي تو مفتون                   مرا آرامگه شد چشمهُ خون

تو اندر كشور تن، پادشاهي                          زوال دولت خود، چند خواهي

چرا بايد چنين خودكام بودن                          اسير دانهُ هر دام بودن

شدن همصحبت ديوانه اي چند                      حقيقت جستن از افسانه اي چند

ز بحر عشق، موج فتنه پيداست                    هر آنكو دم ز جانان زد، ز جان كاست

بگفت ايدوست، تير طعنه تا چند                     من از دست تو افتادم درين بند

تو رفتي و مرا همراه بردي                          بزندانخانهُ عشقم سپردي

مرا كار تو كرد آلوده دامن                           تو اول ديدي آنگه خواستم من

بدست جور كندي پايه اي را                         در آتش سوختي همسايه اي را

مرا در كودكي شوق دگر بود                        خيالم زين حوادث بي خبر بود

نه ميخوردم غم ننگي و نامي                       نه بودم بستهُ بندي و دامي

نه ميپرسيدم از هجر و وصالي                     نه آگه بودم از نقص و كمالي

ترا تا آسمان، صاحب نظر كرد                      مرا مفتون و مست و بي خبر كرد

شما را قصه ديگرگون نوشتند                      حساب كار ما، با خون نوشتند

ز عشق و وصل و هجر و عهد و پيوند            تو حرفي خواندي و من دفتري چند

هر آن گوهر كه مژگان تو ميسفت                 نهان با من، هزاران قصه ميگفت

مرا سرمايه بردند و ترا سود                        ترا كردند خاكستر، مرا دود

بساط من سيه، شام تو ديجور                       مرا نيرو تبه گشت و تو را نور

تو، وارون بخت و حال من دگرگون                ترا روزي سرشك آمد، مرا خون

تو از ديروز گويي، من از امروز                   تو استادي درين ره، من نو آموز

تو گفتي راه عشق از فتنه پاك است               چو ديدم، پرتگاهي خوفناكست

ترا كرد آرزوي وصل، خرسند                       مرا هجران گسست از هم، رگ و بند

مرا شمشير زد گيتي، ترا مشت                     ترا رنجور كرد، اما مرا كشت

اگر سنگي ز كوي دلبر آمد                          ترا بر پاي و ما را بر سر آمد

بتي، گر تير ز ابروي كمان زد                      ترا برجامه و ما را بجان زد

ترا يك سوز و ما را سوختنها ست                 ترا يك نكته و ما را سخنهاست

تو بوسي آستين، ما آستان را                       تو بيني مُلك تن، ما مُلك جان را

ترا فرسود  گر روز سياهي                          مرا سوزاند عالم سوز آهي


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/10ساعت 11:20  توسط بهار | 

ترا من چشم در راهم
 شباهنگام که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
 وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
 ترا من چشم در راهم.

 شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
 در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
 گرم یاد آوری یا نه
 من از یادت نمی کاهم
 ترا من چشم در راهم
  نمیدانم تو را یادی ز من می آیدت یا نه

         که نیما خوب می گوید:

                            گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 12:49  توسط بهار | 
 

دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه كني ميگن كم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشكنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 12:24  توسط بهار | 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه­ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه­ای به خدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیز، من بیوه­زنی 83 ساله هستم که زندگی­ام با حقوق نا چیز بازنشستگی می­گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می­کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده­ام. اما بدون آن پول چیزی نمی­توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.
مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم؟ با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی.
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 12:14  توسط بهار | 
 

و خدا زن را از پهلوی چپ مرد آفرید...
آری، خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید
نه از سر او تا فرمانروای او باشد
نه از پای او تا لگد کوب امیال او گردد
بلکه از پهلوی او تا برابر با او باشد
و از زیر بازوی او تا مورد حمایت او باشد
و از نزدیکترین نقطه به قلب او
تا محبوب او باشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 11:58  توسط بهار | 
 وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/07ساعت 9:26  توسط بهار | 
ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد.
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید و
در آغاز بهار دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست.
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من
هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست.
ما من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند....
ماه من غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست
او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نسانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد
همه زندگی ام غرق شادی باشد.
ماه من
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی بودن اندوه است...
این همه غصه و غم
این همه سادی و شور
چه بخواهی و چه نه
میوه یک باغ اند
همه را با هم بچین و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آنباز کسی می خواند
که خدا هست خدا هست
وچرا غصه؟ چرا؟
+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت 23:11  توسط بهار | 
آرزويم اين است

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي

 آنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد هر آن اندازه که دلت مي خواهد

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت 22:39  توسط بهار | 

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 10:32  توسط بهار | 
در من  هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
 هزاران هزار دريا  هر لحظه در تپيدن  و طغيانند
در من هزار  آهوي تشنه
در خشكسال دشت پريشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه هاي سفر را
 در باغ هاي سوخته  مي خوانند
با من  كه در بهار  خزانم  قصه هاي  فراواني ست
با من كه زخم هاي فراواني
بر گرده ام  به طعنه دهان  باز كرده اند
هر قصه  يك ترانه
هر ترانه خاطره اي ديگر
هر عشق يك ترانه ي بيدار است
در خامشي  حضورم  ،  حرف  مرا  بفهم
يا براي  عشق ،  زباني تازه پيدا كن
تا درد  مشترك
زبان  مشتركمان  باشد
حرف  مرا بفهم  و مرابشنو
اين من  نه ،‌ آن  من ديگر
آنكس  كه پنجره ي  چشم هاي  من او را
 كهنه ترين  قاب است
از پشت پنجره ي زندان
حرف مرا بفهم
كه فرياد  تمامي  زندانيان
در تمامي  اعصار است
در گير و دار قتل  عام كبوترها
در سوگ  شاخه هاي  تكه تكه ي  زيتون
وقتي  كه از دل  جوان ترين  جوانه هاي  عاشق  باغ ماه
بر مسلخ  هميشگي  انسان
در لحظه ي  شكفتن  فرياد
باران  سرخي  از ستاره سرازير است
آن سان  كه هر ستاره  دليل  شرمساري  خورشيد هاي  بسياري
از برآمدنشان است
تو گريه مي كني
از  عمق آشناي  جنگل چشمانت
از عمق  جنگلي  كه در آن پاييز ،  در غروب  به بغض  نشسته
باران بي دريغ اشك تو مي بارد
تا عطر خيس  جنگل پاييز
در من هواي  گريه برانگيزد
آنگاه از چشم  ذهن من
شعري  بسان گريه  فرو ريزد
من شعر مي نويسم
 تو  با ترانه هاي  عاشق من ، عاشق
تو  با ترانه هاي  تشنه ي من  دريا
بر پنج خط  ساز سفر  ،‌ زخمه مي شوي
تو  گريه   مي كني
تو لحظه هاي شعر مرا ،‌ در خويش  تجربه  كرده
يعني  مرا در بدترين و بهترين  دقايق  بودن  تكرار مي كني
يا با ترانه هاي من بر لب
به رويا رويي  جلادان  به مسلخ  خويش  مي شتابي
يعني كه  با مني
ديروز
امروز
تا هنوز  و هميشه
آيا زبان  مشترك  اين نيست ؟
آن  زبان  تازه كه مي گفتم ؟
آيا  زبان  مشترك  اين نيست ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 10:28  توسط بهار | 
مردی ز کننده در خیبر پرس

اسرار کرم ز خواجه قنبر پرس

گر طالب فیض حق به صدقی حافظ

سرچشمه ان ز ساقی کوثر پرس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 10:17  توسط بهار |