![]() |
![]() |
|
| بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند باید آنها را با قلبتان احساس کنید. |
زندگی هم زشت هم زیباست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/27ساعت 12:0 توسط بهار |
|
بی تو به چه کسی می توان دل بست که دلواپس بود اما دلواپسی نداشت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/27ساعت 11:42 توسط بهار |
|
|
دوست می دارم تو را بجای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم برای خاطر عطر گستر بیکران و برای خاطر عطر نان گرم برای خاطر برفی که آب می شود برای خاطر نخستین گل تو را بخاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را بجای همه آنانی که نشناخته ام دوست می دارم جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود خویشتن را بس اندک می بینم تو را دوست می دارم به خاطر فرزانگی ات که از آن من نیست تو را برای خاطر سلامت برغم همه آن چیزها که بجز وهمی نیست دوست می دارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم تو می پنداری که شکی! حال آنکه بجز دلیلی نیستی تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/27ساعت 11:19 توسط بهار |
|
* قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه مي گويي احساس شرم نخواهم کرد . مي دانم که تو فرزند محبوب خدا هستي و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خويش مي گيرد * قلب من ، من به تو ايمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برايت دعا مي کنم . دعا مي کنم که به کمک و حمايتي که احتياج داري ، برسي * قلب من ، من به تو ايمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نياز داشته باشد يا شايسته اش باشد قسمت خواهي کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوي خدا گام بر مي داريم * از تو مي خواهم به من اعتماد کني . بدان که به تو عشق مي ورزم و مي کوشم که تمام آزاديي را که براي شادمانه تپيدن در سينه ام به آن نياز داري ، به تو بدهم * هر کاري لازم باشد انجام مي دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگي نکني |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/24ساعت 15:8 توسط بهار |
|
|
قطاري به مقصد خدا مي رفت . لحظه اي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟
کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟ قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندکي بر آن قطارسوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم مي شد. قطار مي گذشت و سبک مي شد. زيرا سبکي قانون راه خداست.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/24ساعت 15:0 توسط بهار |
|
|
دنيا هـم بـه آدمـهاي خـوش بين نيـاز دارد هـم به آدمهاي بـد بين.چون افـراد خــوش بـيـن هواپيما ميسازند و افراد بدبين چتر نجات |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/24ساعت 14:22 توسط بهار |
|
شيشه عطر بهار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/21ساعت 14:44 توسط بهار |
|
|
********************** جهان نه براي ماندن كه براي گذشتن است ************************** |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/20ساعت 12:52 توسط بهار |
|
|
اگه با دلت كسي رو دوست داري جدي نگير چون كار دل دوست داشتنه مثله چشم كه كارش ديدنه! اما اگه با عقلت كسي رو دوست داري بدون داري چيزي رو تجربه مي كني به اسمه عشق افلاطون |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/20ساعت 12:47 توسط بهار |
|
|
براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است. تويي که تصور حضورت سينه بي رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند. در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم. اي کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعري مي سرودم آن گاه زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم اي کاش باد بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم تا شايد جاده اي دور هنوز بوي خوب پيراهنت را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد که مرهمي شود براي دلتنگي هايم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/20ساعت 12:44 توسط بهار |
|
باران نمي شوم
خود را باچه منتي به شيشه مي كوبد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/18ساعت 12:24 توسط بهار |
|
|
شايد اين جمعه بيايد شايد.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/18ساعت 10:46 توسط بهار |
|
|
امروز صبح تصميم گرفتم يك تفالي بزنم به ديوان خواجه شيراز حالا همون غزل زيبايي رو كه اومده مي نويسم... فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/18ساعت 10:27 توسط بهار |
|
|
اشکال دنيا اينست که جاهلان مطمئن هستند و دانايان مردّد برتراندراس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/17ساعت 14:22 توسط بهار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/17ساعت 14:7 توسط بهار |
|
|
we never want what we get we never like what we have still we live still we love still we hope this is life |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/17ساعت 14:5 توسط بهار |
|
|
هيچ کي از رفتن من غصه نخوردهيچ کي با موندن من شاد نشدوقتي رفتم کسي قلبش نگرفت بغض هيچ آدمي فرياد نشدوقتي رفتم کسي غصه اش نگرفتوقتي رفتم کسي بدرقه ام نکرددل من مي خواست تلافي بکنه پس چشم هيچ کسي عاشقم نکردوقتي رفتم نه که بارون نگرفت خيليم هوا صاف و آفتابي بوداگه شب مي رفتم و خورشيد نبود,آسمون خوب مي دونم مهتابي بودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/14ساعت 14:0 توسط بهار |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/14ساعت 13:29 توسط بهار |
|
|
عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/14ساعت 13:28 توسط بهار |
|
![]() گاهي اوقات از خودمان مي پرسيم: در همين احوال نامزدش هم او را رها كرده... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/13ساعت 11:35 توسط بهار |
|
زندگی فرصت بس کوتاهیست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/11ساعت 14:49 توسط بهار |
|
|
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/11ساعت 14:35 توسط بهار |
|
|
همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوسش داری نمی تونی صاحبش بشی گاهی وقتا لازم هست که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی ،همه ما با اراده به دنیا با حیرت زندگی می کنیم و با حسرت می میریم .این است مفهوم زندگی کردن پس هرگز به خاطر غم هایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد افسوس آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد ... برای آنچه از دست رفته آه می کشیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/11ساعت 14:24 توسط بهار |
|
|
تو را در آسمان شرق می جویم جایی که آرزوهای نقره ای من خانه دارند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/11ساعت 13:6 توسط بهار |
|
|
شكايت كرد روزي ديده با دل كه كار من شد از جور تو مشكل
ترا دادست دست شوق بر باد مرا كندست سيل اشك ، بنياد ترا گرديد جاي آتش، مرا آب تو ز آسايش بري گشتي، من از خواب ز بس كانديشه هاي خام كردي مرا و خيش را بدنام كردي از آنروزي كه گرديدي تو مفتون مرا آرامگه شد چشمهُ خون تو اندر كشور تن، پادشاهي زوال دولت خود، چند خواهي چرا بايد چنين خودكام بودن اسير دانهُ هر دام بودن شدن همصحبت ديوانه اي چند حقيقت جستن از افسانه اي چند ز بحر عشق، موج فتنه پيداست هر آنكو دم ز جانان زد، ز جان كاست بگفت ايدوست، تير طعنه تا چند من از دست تو افتادم درين بند تو رفتي و مرا همراه بردي بزندانخانهُ عشقم سپردي مرا كار تو كرد آلوده دامن تو اول ديدي آنگه خواستم من بدست جور كندي پايه اي را در آتش سوختي همسايه اي را مرا در كودكي شوق دگر بود خيالم زين حوادث بي خبر بود نه ميخوردم غم ننگي و نامي نه بودم بستهُ بندي و دامي نه ميپرسيدم از هجر و وصالي نه آگه بودم از نقص و كمالي ترا تا آسمان، صاحب نظر كرد مرا مفتون و مست و بي خبر كرد شما را قصه ديگرگون نوشتند حساب كار ما، با خون نوشتند ز عشق و وصل و هجر و عهد و پيوند تو حرفي خواندي و من دفتري چند هر آن گوهر كه مژگان تو ميسفت نهان با من، هزاران قصه ميگفت مرا سرمايه بردند و ترا سود ترا كردند خاكستر، مرا دود بساط من سيه، شام تو ديجور مرا نيرو تبه گشت و تو را نور تو، وارون بخت و حال من دگرگون ترا روزي سرشك آمد، مرا خون تو از ديروز گويي، من از امروز تو استادي درين ره، من نو آموز تو گفتي راه عشق از فتنه پاك است چو ديدم، پرتگاهي خوفناكست ترا كرد آرزوي وصل، خرسند مرا هجران گسست از هم، رگ و بند مرا شمشير زد گيتي، ترا مشت ترا رنجور كرد، اما مرا كشت اگر سنگي ز كوي دلبر آمد ترا بر پاي و ما را بر سر آمد بتي، گر تير ز ابروي كمان زد ترا برجامه و ما را بجان زد ترا يك سوز و ما را سوختنها ست ترا يك نكته و ما را سخنهاست تو بوسي آستين، ما آستان را تو بيني مُلك تن، ما مُلك جان را ترا فرسود گر روز سياهي مرا سوزاند عالم سوز آهي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/10ساعت 11:20 توسط بهار |
|
ترا من چشم در راهم شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند که نیما خوب می گوید: گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/08ساعت 12:49 توسط بهار |
|
|
دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه كني ميگن كم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشكنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/08ساعت 12:24 توسط بهار |
|
|
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامهای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامهای به خدا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/08ساعت 12:14 توسط بهار |
|
|
و خدا زن را از پهلوی چپ مرد آفرید...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/08ساعت 11:58 توسط بهار |
|
|
وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/07ساعت 9:26 توسط بهار |
|
ماه من غصه چرا؟آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد. یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست. ماه من غصه چرا؟ تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست. ما من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند.... ماه من غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نسانم می داد... او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد. ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است... این همه غصه و غم این همه سادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغ اند همه را با هم بچین و با عشق بچین... ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آنباز کسی می خواند که خدا هست خدا هست وچرا غصه؟ چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/06ساعت 23:11 توسط بهار |
|
|
آرزويم اين است
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي آنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد و تو را دوست بدارد هر آن اندازه که دلت مي خواهد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/06ساعت 22:39 توسط بهار |
|
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/04ساعت 10:32 توسط بهار |
|
|
در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته هزاران هزار دريا هر لحظه در تپيدن و طغيانند در من هزار آهوي تشنه در خشكسال دشت پريشانند در من پرندگان مهاجر ترانه هاي سفر را در باغ هاي سوخته مي خوانند با من كه در بهار خزانم قصه هاي فراواني ست با من كه زخم هاي فراواني بر گرده ام به طعنه دهان باز كرده اند هر قصه يك ترانه هر ترانه خاطره اي ديگر هر عشق يك ترانه ي بيدار است در خامشي حضورم ، حرف مرا بفهم يا براي عشق ، زباني تازه پيدا كن تا درد مشترك زبان مشتركمان باشد حرف مرا بفهم و مرابشنو اين من نه ، آن من ديگر آنكس كه پنجره ي چشم هاي من او را كهنه ترين قاب است از پشت پنجره ي زندان حرف مرا بفهم كه فرياد تمامي زندانيان در تمامي اعصار است در گير و دار قتل عام كبوترها در سوگ شاخه هاي تكه تكه ي زيتون وقتي كه از دل جوان ترين جوانه هاي عاشق باغ ماه بر مسلخ هميشگي انسان در لحظه ي شكفتن فرياد باران سرخي از ستاره سرازير است آن سان كه هر ستاره دليل شرمساري خورشيد هاي بسياري از برآمدنشان است تو گريه مي كني از عمق آشناي جنگل چشمانت از عمق جنگلي كه در آن پاييز ، در غروب به بغض نشسته باران بي دريغ اشك تو مي بارد تا عطر خيس جنگل پاييز در من هواي گريه برانگيزد آنگاه از چشم ذهن من شعري بسان گريه فرو ريزد من شعر مي نويسم تو با ترانه هاي عاشق من ، عاشق تو با ترانه هاي تشنه ي من دريا بر پنج خط ساز سفر ، زخمه مي شوي تو گريه مي كني تو لحظه هاي شعر مرا ، در خويش تجربه كرده يعني مرا در بدترين و بهترين دقايق بودن تكرار مي كني يا با ترانه هاي من بر لب به رويا رويي جلادان به مسلخ خويش مي شتابي يعني كه با مني ديروز امروز تا هنوز و هميشه آيا زبان مشترك اين نيست ؟ آن زبان تازه كه مي گفتم ؟ آيا زبان مشترك اين نيست ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/04ساعت 10:28 توسط بهار |
|
مردی ز کننده در خیبر پرس
اسرار کرم ز خواجه قنبر پرس گر طالب فیض حق به صدقی حافظ سرچشمه ان ز ساقی کوثر پرس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/04ساعت 10:17 توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خداوندا تو میدانی
که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است |
|
RSS
|