تبليغاتX
پارادایس عشق
بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند باید آنها را با قلبتان احساس کنید.
 

هر انچه زیباست است عزیز نیست هر انچه عزیز است زیباست

                                                                                         بودا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/31ساعت 14:48  توسط بهار | 

در دل هر سیبی دانه محدودیست در دل هر دانه سیب ها نا

محدود.چیستانی است عجیب!دانه باشیم نه سیب.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/31ساعت 14:46  توسط بهار | 
 

شب من پنجره ای بی فردا
روز من قصه تنهایی ها
مانده بر خاک و اسیر ساحل
ماهی ام ماهی دور از دریا
هیچ کس با دل اواره من
لحظه ای همدم و همراه نبود
هیچ شهری به من سرگردان
در دروازه خود را نگشود
کولی ام خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
پای من خسته از رفتن بود
قصه ام قصه دل کندن بود
دل به هرکس که سپردم دیدم
راهش افسوس جدا از من بود

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/31ساعت 14:42  توسط بهار | 
خدایا!!
 
آنچنان از جرعه ی توحید مستم کن که روز رستاخیز از خاک خود مست تو
 
برخیزم مرا بال عقابان بخش و پروازی اهورایی
 
که با شوق تو از دنیای ننگ آلود بگریزم
 
امیرا!! پاک یزدانا!!
 
ز دنیا دیده بستم تا به دامان تو بگریزم
 
پناهم ده که از دلبستگی های جهان ، تنها
 
              تو را خواهم،تو را خواهم ، تو را خواهم
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 18:17  توسط بهار | 

از عرش صدای ربنا می آید

آوای خوش خدا خدا می آید

فریاد که درهای بهشت باز کنید

مهمان خدا سوی خدا می آید

فرا رسیدن ماه مهمانی خدا مبارک باد. التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/23ساعت 15:20  توسط بهار | 

 

 آدما مثل کتابا مي مونن بعضي از اونا جلدزرکوب دارن بعضي از اونا

جلدضخيم دارن و بعضي از آدما هم جلد نازک بعضي از اونا ترجمه مي شن

و بعضي از اونا همين طوري مي مونن ...بعضي از آدما تجديد چاب مي شن

و بعضي ها هم فراموش مي شن . . . از روي بعضي از آدما بايد مشق

نوشت و بعضي از آدما رو نخونده بايد دور انداخت...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/23ساعت 13:17  توسط بهار | 

 

 

من اناری را می کنم دانه به دل می گویم خوب بود این مردم دانه های  

د لشا ن پیدا بود

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/23ساعت 12:30  توسط بهار | 

 

رودها در جاری شدن
.وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 21:26  توسط بهار | 
الو سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط ، در انتظار يک صداست .
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ،
حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد.
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر ، صداي من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهيد برايتان درد و دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 19:42  توسط بهار | 

 

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم
زیر باران روی یک شاخه گل سرخ
در کنار غم و اندوه دلی
یا میان خوشی بی دردی
همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم
در کنار غزلی از حافظ
در میان گریه
در پس نومیدی
همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم
در کنار همه باورها
یا میان هرچه نا باوری و تردید است
پس یک خاطره تلخ
بعد از اندوه جدایی
بعد دل بستن و بگسستن و دلگیر شدن
همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم
تو خودت اصل حضوری
درک من محدود است
همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم
یارام کن بتوانم
روی نومیدی یاس
روی این بی خبری خط بطلان بکشم
و مددهای تو را
از دل وجان حس بکنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/13ساعت 21:36  توسط بهار | 

When you are sad
I will dry your tears
When you are scared
I will comfort your fears
When you are worried
I will give you hope
When you are confused
I will help you cope
And when you are lost
And can't see the light
I shall be your beacon
Shining ever so bright
This is my oath
I pledge till the end
Why you may ask
Because you are my friend

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/13ساعت 11:28  توسط بهار | 
 

دستمال کاغذي به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟
عاشقم!... با من ازدواج ميکني؟!

اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟
تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي!
توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي!
چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي!
پس برو و بي خيال باش،...عاشقي کجاست؟
تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذي دلش شکست،گوشه اي کنار جعبه اش نشست!
گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد
در تن سپيد و نازکش دويد خون درد!

آخرش دستمال کاغذي مچاله شد
مثل تکه اي زباله شد!
او ولي شبيه ديگران نشد
چرک و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!

او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت!
چونکه در دلش خودش ، دانه هاي اشک کاشت....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/13ساعت 10:44  توسط بهار | 
 

گوش کن جاده از دور صدا می زند قدم های تورا

چشمان تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان کفش بپا کن و بیا

وبیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

وزمان روی کلوخی بنشیند کنار تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه اواز به خود جذب کند

پارسایی انجاست که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است کز حادثه عشق تر است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 14:18  توسط بهار | 
 

در زمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد

بعضی از بازرگانان وندیمان ثرتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و............

نزدیک غروب  یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد وبا هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت وان را کناری قرار داد ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل ان سکه های طلا ویک یاداشت پیدا کرد

پادشاه نوشته بود:هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 12:23  توسط بهار | 

مکن کاری که فردا ننگت آیو

جهان با این فراخی تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند

تو را از نامه خواندن ننگت آیو

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت 9:41  توسط بهار | 
 

 هلن كلر مي گويد:

 هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود

،دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته

چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 11:7  توسط بهار | 
        

ديروز شيطان را ديدم.

در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

 مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي

مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.

 بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.

 بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.

حالم را به هم مي‌زد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 10:26  توسط بهار | 
 

خداوندا!
تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه رنجي مي كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 9:41  توسط بهار | 

 

قطعه گمشده اي از پر پرواز كم است

يازده بار شمرديم و يكي باز كم است

اين همه آب كه جاريست نه اقيانوس است

عرق شرم زمين است كه سرباز كم است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 12:36  توسط بهار | 
 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ازل چشم تو را پیش از ابد می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی یابم ازین دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجدا کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی یابم ازین دیوانگی و عاقلی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 12:20  توسط بهار | 

خانه ام بی آتش
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد  ببین خرد شده!
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم..
راست گفتند  می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی  آبیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن!  "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ئ خفاشان !!
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
 کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
 من دگر خسته ام از این تب و تاب .
 تو بیا و بنویس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 12:17  توسط بهار | 
 

مرد نجوا کنان گفت : ای خدا ای روح بزرگ ! با من حرف بزن . وچکاوک با

 صدای قشنگی خواند اما مرد نشنید . پس مرد دوباره فریاد زد : با من حرف

 بزن و برقی از آسمان جهید و صدای رعد در اسمان طنین انداز شد اما مرد

 باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : ای خالق توانا معجزه ای به من نشان

 بده . و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد اما مرد متوجه نشد

و رو به آسمان کرد و گفت :پروردگارا لااقل بگذار تو را ببینم . و ستاره ای در

 آسمان درخشید و مرد باز هم متوجه نشد .

پس با ناامیدی ناله آغاز کرد : خدایا مرا به شکلی لمس کن ٬ و بگذا

ر حضورت را در اینجا احساس کنم . آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را ا

ز آسمان بر روی زمین دراز کرد و مرد را لمس کرد ٬ اما مرد با حرکت دست

 پروانه ها را دور کرد و قدم زنان

رفت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/05ساعت 11:0  توسط بهار | 

 

حوادث ناب و زیبا به سروقت ما نمی آیند. این ما هستیم که باید به

جستجویشان برویم. هیچ قله ای خود را به زیر پای هیچ کوهنوردی نمی

کشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/05ساعت 9:58  توسط بهار |