تبليغاتX
پارادایس عشق
بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند باید آنها را با قلبتان احساس کنید.

Girls
are like apples
on trees. The best ones
are at the top of the tree.
The boys don't want to reach
for the good ones because they
are afraid of falling and getting
hurt
Instead, they get the rotten apples
from the ground that aren't as goodbut easy. So the apples up top think
something's wrong w/ them when in
reality they're amazing. They just
have to wait for the right boy to
 come along, the one who's
 brave enough to
climb all
the way
to the top
of the tree

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/26ساعت 12:8  توسط بهار | 

 

گاهی فریبی که ما را خرسند می کند بیش از صد

حقیقت برای ما ارزش دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/26ساعت 11:48  توسط بهار | 

 

خدايا به هر چه دل بستم تو دلم را شكستي!

هر كجا خواستم دل دردمندم را آرامش دهم

تو او را از من گرفتي!

و در ميان طوفان هاي وحشت زاي حوادث رهايم كردي!

تا به هيچ كس و هيچ چيز جز تو دل نبندم.

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/26ساعت 11:44  توسط بهار | 

اميدوارم با اومدن پاييز

هر يك برگ كه ميفته

یه دونه از غمهاي توي دلت كم بشه

و ديگه هيچ وقت ناراحت نباشي

پاييزت مبارك

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 17:0  توسط بهار | 

 

شكيبايي با ديگران عشق است.

شكيبايي با خود اميد است.

شكيبايي با خدا ايمان است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 16:47  توسط بهار | 


مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ!
 

مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد بزرگ فکر کنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 16:45  توسط بهار | 
 

ﻣﻰدانم
ﻣﻰدانم بعد هر خنده من گریه ای طولانی است
من پس از هر خنده خود ﻣﻰترسم
که دگر اشک ندارم که رها سازم و در نوبت خنده دیگر باشم
و ترکهای لبم
اشکهایم را به اسارت بردند
ﻣﻰدانم
ﻣﻰدانم قلب من خاموش است
و هرزگاهی ﻣﻰگردد تپشی
تا که من باشم و زجرم بدهد
دنده های قفس سینه من
بطن من را بستند
خنده تلخ من آیا خبر از درد درونم دارد؟
تو نخواهی فهمید
بطن من را بستند
اشکهایم را به اسارت بردند
زیر لب ﻣﻰخندم
در دلم ﻣﻰترسم

....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 14:15  توسط بهار | 

 اگه یه روزی فکر کردی نبودن کسی بهتر از بودنشه
چشمات را ببند و به نبودنش فکر کن
اگه چشمات خیس شدن، بدون داری دروغ می گی
"هنوزم دوستش داری

خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد / باغ دلت الهی دشت ستم نگردد / اشک ندامت ای جان، از چشم تو نبارد / دنیای آرزویت مرداب غم نگردد.

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو بنگرد
به دلی، دل بسپار که جای خالی واست داشته باشه
و دستی را بپذیر که باز شدن را بیشتر از مشت شدن بلده


 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 13:51  توسط بهار | 
تا توانی رفع غم از چهره ناشاد کن
                                در جهان گریاندن آسان است
                                                        گر توانی، اشکی پاک کن
+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 13:31  توسط بهار | 

      

 ما ز ياران چشم ياری داشتيم     خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم

تا درخت دوستی برگی دهد         حاليا رفتيم و تخمی کاشتيم 

 گفت و گو آيين درويشی نبود       ور نه با تو ماجراها داشتيم 

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز   ما دم همت بر او بگماشتيم

نکته‌ها رفت و شکايت کس نکرد     جانب حرمت فرونگذاشتيم 

گفت خود دادی به ما دل حافظا    ما محصل بر کسی نگماشتيم  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/10ساعت 13:6  توسط بهار | 

 

شب قدر است و من قدری ندارم

چه سازم توشه قبری ندارم

مبادا لیله القدرت سر آید

گنه بر ناله ام افزونتر آید

مبادا ماه تو پایان پذیرد

ولی این بنده ات سامان نگیرد

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/10ساعت 11:49  توسط بهار | 

 

برگها زير پام خشخش ميكنن!اينا همون برگهايي
هستن كه روزگار نه چندان دور سايبون پرستوها بودن!
اما با اومدن پاييز پرستوها رفتن و برگها زير پاها له
 شدن!
صداي نم نم بارون فضاي كوچه رو پر كرده و هيچ
صدايي جز صداي بارون غمناك پاييزي به گوش  نمياد!
با خودم به اين فكر ميكنم كه چرا وقتي پاييز مياد ادم
 بيشتر به روزهاي رفته و خاطراتش فكر مي‌كنه؟!
ياد اونروزاي خوب!ياد باروناي بهار!ياد صداي پرنده ها
 زير سايه برگهايي كه الان زير پاها له ميشن مثل دل
خيلي از ادمها !
چه زودرفتن اونروزهاي قشنگ!چه زود خنده ها از روي
لبها مثل برگهاي پاييزي پايين ميريزن!
چه زور بايد فراغ رو پذيرفت و چه راحت بايد با دل
شكسته سر كرد!برگها خورد ميشن!به افق نگاه
 ميكنم!اما مگه تو هواي باروني و ابري افق هم ديده
ميشه!
وقتي به نقشه دنيا نگاه ميكنم خيلي بزرگ و وسيع به
نظر مياد!اين چه سري كه بعضي ادما تو ابن دنياي به
 ابن بزرگي جايي ندارن اما تو دلهاي به اين كوچيكي به
 راحتي جا ميشن؟!
بعضي وقتها بعضي ها ميرن تا بيشتر بمونن!از
 چشمامون دور ميشن تا تو دلامون جا بگيرن!
اما تو اين دلهاي شكسته پاييزي...........

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 13:49  توسط بهار | 

 دلتنگي هايت را فقط با خدا در ميان مي گذاري !
براي خوشحال بودن ، هزاران دليل خوب پيدا مي كني !
 خودت و ديگران را مي بخشي !
 به كسب روزي حلال اعتقاد داري !
 به موفقيت ديگران حسادت نمي كني ، بلكه از ديدن آن خوشحال مي شوي !
 فقط خوبي هاي ديگران را به خاطر مي سپاري !
روزت را با عبارت هاي تاكيدي شادي بخش و اميدوار كننده شروع مي كني !
"هميشه خنديدن" را به بزرگترها – فقط به بزرگترها – ياد مي دهي . زيرا :‌‌‹‹ بچه ها از تو هم بهتر مي دانند كه چگونه " هميشه بخندند " مي دانم كه خودت هم " هميشه خنديدن " را از بچه ها ياد گرفته اي ! ››

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 13:36  توسط بهار | 
 

صدایم کن

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی است،که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در ادراک متن یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم که تنهایی من بزرگ است

 و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق اینست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 12:56  توسط بهار | 
 

اسمون به ماه ميگه :عشق يعني چي ماه ميگه يعني بودن درآغوش تو ماه ميگه: توبگو عشق يعني چي آسمون ميگه انتظار ديدن تو

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد


 »زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند

تمام لحظه هاي دنيا واسه زمانيه که اصلآ انتظارشو نداري و هيچ لذتي بالا تر از دوست داشتن نيست پس حالا که انتظارشو نداري دوست دارم

تو در من آن تب گرمي كه آبم ميكند كم كم, نگاهت نيز چون مستي خرابم ميكند كم كم, منم آن كهنه ديواري به جا از قلعه هاي سنگ كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 12:46  توسط بهار | 

 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد... کس جای درین خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که نهم باز پس آرد... کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرتکش مانیست...آن شمع که میسوزد پروانه ندارد

در انجمن عقل خروشان منهم پای...دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه اسکندر و داراب ...ده روزه عمر اینهمه افسانه ندارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 11:53  توسط بهار |