تبليغاتX
پارادایس عشق
بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند باید آنها را با قلبتان احساس کنید.

 همه ذرات جان پیوسته با دوست

                                 همه اندیشه ام اندیشه اوست

      نمی بینم به غیر از دوست اینجا

                                خدایا این منم یا اوست اینجا ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 15:52  توسط بهار | 

خدایا چقدر از تو دور شده ام
احساس میکنم مدتهاست که رهایم کرده ای
یا شاید مرا به دیگران سپردی
پیشترها همیشه دستهای نوازشگرت  را روی دل زخمی ام احساس میکردم
پیشترها وقتی دلتنگ بودم میـآمدی روی تختم و درست کنار من مینشستی
 و با حضورت آرامشی به من میدادی و میرفتی .
میدانم کسی نمیتواند بپذیرد
که من و تو درست کنار هم مینشستیم
و گاهی روبروی هم
و تو از عرش خدایی ات
به فرش اتاقم پا میگذاشتی .
کسی باور نمیکند که پیشترها حضورت و وجودت را لمس میکردم
پیشترها همه چیز فرق میکرد
پیشترها هر شب در بزم تنهایی ام حضور داشتی
پیشترها تو فقط خدا نبودی ، دوست بودی ؛
پیشترها سجاده را که میگشودم ....
میدانم .
مدتهاست که سجاده ام را باز نکرده ام .
دلم برای سجاده کوچکم
 که جهانی بزرگ و لایتنهای را
در تار و پود خود جای داده ؛ تنگ شده است
معبودم ؛ چگونه از تو دور شدم ؟
تو را گم کرده ام
تو را کم آورده ام
دلم را خالی میکنم
برگرد
به خانه ات برگرد
 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 13:2  توسط بهار | 
 
مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدبل شود.مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه
 
 به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود. عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست
 
داشتن ديگري نيست، پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته خواهان نو شدن
 
است و دگرگون شدن. تازگي ذات عشق است و طراوت بافت عشق,چگونه مي شود تازگي
 
و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 14:55  توسط بهار | 

 

دلبسته ی کفش هایش بود.کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی اش بودند.دلش نمی آمد دورشان بیندازد.هنوز همان ها را می پوشید.اما کفش ها تنگ بودند و پایش را می زدند.قدم از قدم اگر بر می داشت تاولی تازه نصیبش می شد.
سعی می کرد کمتر راه برود زیرا که رفتن دردناک است.
می نشست و زانوانش را بغل می گرفت و می گفت:خانه کوچک است و شهر کوچک و دنیا کوچک.
                
 
می نشست و می گفت:زندگی بوی ملالت می دهد و تکرار.می نشست و می گفت :خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است.
او نشسته بود و می گفت .........که پارسایی از کنار او رد شد.پارسا پا برهنه بود و بی پای افزار.او را که دید لبخندی زد و گفت:خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر از دست دادن.
تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای دنیا کوچک است و زندگی ملال آور .جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای.اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت:اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟
پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود.هر بار که از سفر برگشتم پای افزار پیشینم تنگ شده بود و هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام.هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت.
حالا پا برهنگی پای افزار من است زیرا هیچ پای افزاری دیگر اندازه ی من نیست.
پارسا این را گفت و رفت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 14:52  توسط بهار | 
الهي، همه گويند خدا كو، من گويم جز خدا كو.
الهي، آن خواهم كه هيچ نخواهم.
الهي، همه سر آسوده خواهند و من دل آسوده.
الهي، اگر چه درويشم، ولي داراتر از من كيست كه تو دارايي مني.
الهي، واي برمن اگر دانشم رهزنم شود.
الهي، انگشتري سليماني ام دادي، انگشت سليماني ام ده!
الهي، آن كه تو را دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نيست.
الهي، استغفار خواستن غفران توست، با خاطره گناه چه كنيم؟
الهي، ما هر چه كنيم كم است و تو هر چه دهي بسيار.

....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 16:1  توسط بهار | 

         

آنگاه که… ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت

حس ميکني به خاطر بياور که … زيبايي شهاب ها از

شکستن قلب ستارگان است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 13:56  توسط بهار | 

" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي
انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت
دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک
کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود.
اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف
داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" .
با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.
"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري
با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم
عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه
نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي
حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست
عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان"
قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت
باشد.
وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات
خود را گذاشتند: ۷ بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو
مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.
". بنابراين راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت
دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود.
ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 13:45  توسط بهار | 
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرتِ روشن و زلال.
 
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.
 
عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد و از روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژۀ خويش دارند، ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست.
 
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانۀ بلندش روز و روزگار را دستي نيست.
 
عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشكار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور ميگويد: شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعه كنيد.
 
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ”ديدار و پرهيز ” زنده و نيرومند مي ماند.  اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است.
 
عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيبست؟ يك ”خودجوشي ذاتي” است، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يكجابه مي ماند و گاه، ميان دو بيگانۀ ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهرۀ همديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهرۀ همديگر مي نگرند، احساس مي كنند كه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه درد كوچكي نيست ـ فراوان است.
 
اما....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 13:29  توسط بهار | 
 

شاید این بزرگترین احترام خداوند به انسان باشد که هیچکس را یکسان و شبیه دیگری خلق نکرده است. تمامی انسانها منحصر به فرد هستند.

پس هر یک از ما در زندگی مسئولیت های منحصر به فردی هم خواهیم داشت. در حقیقت هر انسان قطعه پازلی منحصر به فرد است.

قطعه ای که تنها برای رسیدن به جایگاه قطعی خود میتواند تلاش کند و اگر این قطعات با هم مقایسه کنیم در حقیقت نوعی مسموم شدن است.

پس یادمان باشد که هر یک از ما در این دنیای خاکی یکتا هستیم و بی نظیر و توانایی ها و استعدادهای خاص خویش را دارا هستیم که در نوع خود بدون رقیب و ارزشمند است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 12:56  توسط بهار | 
 

بودنت حس شیرینیست...

          خوش رنگ...

              با عطری نو...

                                                  نمی دانم تا کی می مانی..

                                         حتی نمی دانم قصد ماندن داری یا نه!

                                                             اما..   تا هر وقت بمانی قدم هایت بر چشمانم.. 
  
                                                                زمزمه می کنم: باز هم  بـاش   !
 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 14:46  توسط بهار | 
دیگه از خستگی هام خسته شدم،خسته شدم

دیگه از بستگی هام بسته شدم، بسته شدم

می زنم تیر به بند بستگی

مگه آزاد بشم ز خستگی

دیگه بسه تشنگی بدون آب

خوردن فریب و نیرنگ  سراب

واسه هر کی دل من تنگ می شه

تا می فهمه دلش از سنگ می شه

دوستی از رو زمین پاک شده

مردی و مردونگی خاک شده

هر کی فکر خود شه تو این زمون

تو نخ آب یخ و گرمی نون

باید حرف دلمو گوش کنم

 همه دنیا رو فراموش کنم

دستم و بلند کنم به آسمون

خودمو رها کنم از این و اون

دلمو جدا کنم از آدم ها

سینمو پر کنم از یاد خدا

دیگه بسه دیگه بسه  انتظار

ابر رحمت به سر دنیا ببار

شب تاره شب تاره شب تار

آسمون خورشید و بردار و بیار

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 9:47  توسط بهار | 
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها

رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که

پايت را خراشيدند

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 9:37  توسط بهار | 

چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند

به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند


هیچ کس بیشتر از کسی که منکر وجود خداست، دائما از خدا حرف نمی زند


یاد گرفته ام از خدا تشکر کنم که دعاهایم را با  " نه "  و " حالا نه " پاسخ می دهد

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 9:24  توسط بهار | 


 
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
 
آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
 

ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر
 
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
 
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
 
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر
 
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر
 
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
 
دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 9:22  توسط بهار | 

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند ، هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها به زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.

مرد از فرشته پرسید: شما دارید چکار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت: این بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته ، با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته جواب داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 15:58  توسط بهار | 
شهرهرت جایی است که رنگهایی رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه بَدَن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارندو..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 15:14  توسط بهار | 

 

دلواپس رفته ها نباش که از آنچه باقیست  هنوز می شود کلبه ای ساخت .هر چند من وتو شاید تا هیچ کجای بودنمان شب نشین شعر و نان شراب زده ی این کلبه نباشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 15:4  توسط بهار | 
 

پرنده‌ای که فريب مترسک را بخورد، از گرسنگی می‌ميرد
ماهی تنها جانوری است که به‌راستی دل به‌دريا می‌زند.
پرنده گوشه‌گير، روی شانه مترسک لانه می‌سازد.
گياه توی گلدان، شبها خواب باغچه را می‌بيند.
قلب تاکسيمتر، با ديدن مسافر به تپش می‌افتد.
ماهيهای آپارتمان‌نشين، در تنگ آب زندگی می‌کنند
ماهی، هيچگاه برای تعطيلات به کنار دريا نمی‌رود.
ماهی تنها جانوری است که به‌راستی دل به‌دريا می‌زند.
عکس جوانيم را روی آينه چسبانده‌ام تا گذر زمان را نبينم.
مترسک رنجيده از کشاورز، با پرنده‌ها دست ‌به ‌يکی می‌کند
عاشق دلشکسته، تکه‌های دلش را از روی زمين جارو می‌کند..
با اين‌همه خون دلی که خورده‌ام، در شگفتم که چرا دراکولا نمی‌شوم
چون از زندگی خسته شده‌بود، مرخصی گرفت و رفت به جهان ديگر.
نگاهم را زنده به گور کردم.
آنقدر برايت کوتاه آمدم تا اينکه ناپديد شدم
با دم آهت آخرين شمع اميدم هم خاموش شد
از فرط نااميدي ، تمام اميدهايم را زير پا له کردم
مغزم بر روي شعله هاي دلم که براي قلبم مي سوخت ، کباب شد
در رقابت عقربه های ساعت با يکديگر هميشه بازنده چشم من است
وقتي که خارج از خانه چشمانت را باز مي کني ، عطر نگاهت در آسمان گم مي شود....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 15:3  توسط بهار |