![]() |
![]() |
|
| بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند باید آنها را با قلبتان احساس کنید. |
|
همه ذرات جان پیوسته با دوست همه اندیشه ام اندیشه اوست نمی بینم به غیر از دوست اینجا خدایا این منم یا اوست اینجا ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/29ساعت 15:52 توسط بهار |
|
|
خدایا چقدر از تو دور شده ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/26ساعت 13:2 توسط بهار |
|
|
مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدبل شود.مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود. عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست، پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن. تازگي ذات عشق است و طراوت بافت عشق,چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/22ساعت 14:55 توسط بهار |
|
|
دلبسته ی کفش هایش بود.کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی اش بودند.دلش نمی آمد دورشان بیندازد.هنوز همان ها را می پوشید.اما کفش ها تنگ بودند و پایش را می زدند.قدم از قدم اگر بر می داشت تاولی تازه نصیبش می شد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/22ساعت 14:52 توسط بهار |
|
الهي، همه گويند خدا كو، من گويم جز خدا كو.الهي، آن خواهم كه هيچ نخواهم. الهي، همه سر آسوده خواهند و من دل آسوده. الهي، اگر چه درويشم، ولي داراتر از من كيست كه تو دارايي مني. الهي، واي برمن اگر دانشم رهزنم شود. الهي، انگشتري سليماني ام دادي، انگشت سليماني ام ده! الهي، آن كه تو را دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نيست. الهي، استغفار خواستن غفران توست، با خاطره گناه چه كنيم؟ الهي، ما هر چه كنيم كم است و تو هر چه دهي بسيار. .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/10ساعت 16:1 توسط بهار |
|
آنگاه که… ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني به خاطر بياور که … زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/08/09ساعت 13:56 توسط بهار |
|
|
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/08/09ساعت 13:45 توسط بهار |
|
|
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرتِ روشن و زلال.
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد. عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد و از روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژۀ خويش دارند، ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست. عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانۀ بلندش روز و روزگار را دستي نيست. عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشكار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور ميگويد: شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعه كنيد. عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ”ديدار و پرهيز ” زنده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است. عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيبست؟ يك ”خودجوشي ذاتي” است، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يكجابه مي ماند و گاه، ميان دو بيگانۀ ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهرۀ همديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهرۀ همديگر مي نگرند، احساس مي كنند كه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه درد كوچكي نيست ـ فراوان است. اما....
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/08/09ساعت 13:29 توسط بهار |
|
|
شاید این بزرگترین احترام خداوند به انسان باشد که هیچکس را یکسان و شبیه دیگری خلق نکرده است. تمامی انسانها منحصر به فرد هستند. پس هر یک از ما در زندگی مسئولیت های منحصر به فردی هم خواهیم داشت. در حقیقت هر انسان قطعه پازلی منحصر به فرد است. قطعه ای که تنها برای رسیدن به جایگاه قطعی خود میتواند تلاش کند و اگر این قطعات با هم مقایسه کنیم در حقیقت نوعی مسموم شدن است. پس یادمان باشد که هر یک از ما در این دنیای خاکی یکتا هستیم و بی نظیر و توانایی ها و استعدادهای خاص خویش را دارا هستیم که در نوع خود بدون رقیب و ارزشمند است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/08/09ساعت 12:56 توسط بهار |
|
بودنت حس شیرینیست... خوش رنگ... با عطری نو... نمی دانم تا کی می مانی.. حتی نمی دانم قصد ماندن داری یا نه! اما.. تا هر وقت بمانی قدم هایت بر چشمانم.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/05ساعت 14:46 توسط بهار |
|
|
دیگه از خستگی هام خسته شدم،خسته شدم
دیگه از بستگی هام بسته شدم، بسته شدم می زنم تیر به بند بستگی مگه آزاد بشم ز خستگی دیگه بسه تشنگی بدون آب خوردن فریب و نیرنگ سراب واسه هر کی دل من تنگ می شه تا می فهمه دلش از سنگ می شه دوستی از رو زمین پاک شده مردی و مردونگی خاک شده هر کی فکر خود شه تو این زمون تو نخ آب یخ و گرمی نون باید حرف دلمو گوش کنم همه دنیا رو فراموش کنم دستم و بلند کنم به آسمون خودمو رها کنم از این و اون دلمو جدا کنم از آدم ها سینمو پر کنم از یاد خدا دیگه بسه دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر دنیا ببار شب تاره شب تاره شب تار آسمون خورشید و بردار و بیار |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/05ساعت 9:47 توسط بهار |
|
|
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها
رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/05ساعت 9:37 توسط بهار |
|
|
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/05ساعت 9:24 توسط بهار |
|
|
ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/05ساعت 9:22 توسط بهار |
|
|
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند ، هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها به زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته پرسید: شما دارید چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته ، با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته جواب داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/01ساعت 15:58 توسط بهار |
|
|
شهرهرت جایی است که رنگهایی رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن شهر هرت جايي است که همه بَدَن مگر اينکه خلافش ثابت بشه شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟ شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارندو.. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/01ساعت 15:14 توسط بهار |
|
|
دلواپس رفته ها نباش که از آنچه باقیست هنوز می شود کلبه ای ساخت .هر چند من وتو شاید تا هیچ کجای بودنمان شب نشین شعر و نان شراب زده ی این کلبه نباشیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/01ساعت 15:4 توسط بهار |
|
|
پرندهای که فريب مترسک را بخورد، از گرسنگی میميرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/01ساعت 15:3 توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خداوندا تو میدانی
که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است |
|
RSS
|