تبليغاتX
پارادایس عشق
بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند باید آنها را با قلبتان احساس کنید.
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعني همين!!
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت 15:34  توسط بهار | 
افتادن در گل و لاي ننگ نيست. ننگ در اين است كه آنجا بماني

گفتی دور منو خط بکش ، کشیدم حالا تو در محاصره ی منی

عشق عینك سبزیست كه كاه را یونجه می بیند

در پایان:

الهی همیشه مثل چراغ راهنمایی باشی لپت همیشه قرمز،روی دشمنات زرد دلت همیشه سبز

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 19:49  توسط بهار | 
 
مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 19:29  توسط بهار | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 13:40  توسط بهار | 

روزی روزگاری در جزیره ای کوچک پسرکی زندگی میکرد که تنها دوستش یک پرنده کوچولوی آبی رنگ بود... پرنده تمام مدت پشت پنجره اطاق  پسرک می نشست .. گاهی باهم به جنگل میرفتند و وقتی پسرک به مدرسه میرفت پرنده همراهش بود و پشت پنجره کلاس منتظر مینشست تا باهم برگردند به خانه.   توی جزیره دختر بسیار زیبا و مغروری زندگی میکرد که پسرک این قصه هم  مثل بقیه جوانهای جزیره دلش میخواست بااو دوست بشه ولی دختر به همه گفته بود فقط با کسی دوست میشه که یک شاخه گل رز قرمز آتشین براش هدیه بیاره، چون در اون جزیره گلهای رز همه سفید بودند و رز قرمز اصلا" پیدا  نمی شد ... پسرک خیلی غمگین بود و با پرنده درد دل میکرد که از کجا میتونه یک شاخه گل رز قرمز پیداکنه. پرنده که تحمل دیدن غم و اندوه پسرک را نداشت تصمیم گرفت هرجور شده براش یک شاخه گل رز قرمز تهیه کنه .. روبروی خانه پسرک باغچه ای بود با چند تا بوته گل رز سفید.   پرنده بالای سر بوته های گل پرواز کرد تا اونی روکه تیغ هاش از همه بیشتر و تیزتر بود پیدا کنه بعد خودش رو انداخت رو بوته گل رز طوری که بدن کوچکش از بالا تا پائین پاره شد خون فوران زد و ریخت روی یکی از شاخه های گل رز سفید و اونو تبدیل کرد به گل رز قرمز آتشین.. پرنده افتاد رو زمین و مرد.     پسر وقتی آمد بیرون گل رز قرمز و زیبا رو از دور دید.. دوید و شاخه را کند و باخوشحالی رفت طرف خانه دختر و اصلا متوجه بدن بیجان پرنده نشد که زیر بوته گل افتاده بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 13:12  توسط بهار | 
                  

           

به تعداد همه انسان ها راه هست برای رسیدن به خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 16:16  توسط بهار | 

يک پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي‌فهمم. مادر گفت: تو هيچ‌گاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بي‌دليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زنها بي‌دليل گريه ميکنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟ ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 16:12  توسط بهار | 
 

            

قلبم اسمان ميشود به شوق تابيدن ستاره وجودت. كاش ازميان تمام

ستارگان * سهيل * نشوي

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 18:31  توسط بهار | 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 18:8  توسط بهار | 

 

می دانم که می آیی و می گذرد اندوه سال هایی

که

بی تو گذشت

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 17:51  توسط بهار | 
آموخته ام ... كه
تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند
 كسي است كه به من مي گويد:
 تو مرا شاد كردي


حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست
بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است
بنا بر این اگر خواستی او را بشناسی
نه به گفته هایش
بلکه به نا گفته هایش گوش بسپار

آموخته ام ... كه
گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد،
 فقط دستي است براي گرفتن دست او،
و قلبي است براي فهميدن وي.


هر از گاهی توقف در ايستگاه بين راه ، فرصت خوبيست
براي ديدن مسير طی شده
و نگريستن به راهی که پيش روست .
 گاهی براي رسيدن بايد نرفت!

آموخته ام كه همه مي خواهند
 روي قله كوه زندگي كنند،
اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند
كه در حال بالا رفتن از كوه هستيم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 17:42  توسط بهار |