![]() |
![]() |
|
| بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند باید آنها را با قلبتان احساس کنید. |
|
بزرگي از آن توست و زيبنده تو . و ما بر عجز و ناتواني خويش معترفيم و ناگزير و بي گريز از خطا و لغزش. الهي ما را به واسطه ناتواني سرزنش مكن و به چشم رأفت و مرحمتت از خطايمان درگذر و از كمند بلاها رهايي مان ده. مي دانيم. خطا پيشه ايم، چون عاجزيم و گرفتار دام بلائيم چون خطاكاريم و غرقاب خويشيم چون در سيلاب آفات افتاده ايم. پس نجاتمان ده و به راه هدايت خود رهنمونمان كن تا از آفت به عافيت برسيم و از خطا به صواب و از دام بلا به دامن كبريايي ات؛ اي عزيز!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/29ساعت 18:52 توسط بهار |
|
|
هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/02/27ساعت 15:13 توسط بهار |
|
|
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم". |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/25ساعت 21:12 توسط بهار |
|
|
راشيله |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/23ساعت 19:21 توسط بهار |
|
|
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ". مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/23ساعت 19:19 توسط بهار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/02/12ساعت 20:51 توسط بهار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/03ساعت 6:48 توسط بهار |
|
چه لذتی می برید از خزان کردن بهار بهار خود به افتادن برگی خزان می شود... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/01ساعت 19:41 توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خداوندا تو میدانی
که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است |
|
RSS
|