![]() |
![]() |
|
| بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند باید آنها را با قلبتان احساس کنید. |
|
در مهتاب نیلی شب، غنچه های سرخ عشق با من ترانه های دوری تو را بخوانند |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/24ساعت 18:23 توسط بهار |
|
|
غروب نگاهت را میان هاله های انتظار جستجو می کنم شاید... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/24ساعت 18:11 توسط بهار |
|
|
تو ماندنی ترین شقایق این دشت خسته ای.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/24ساعت 18:10 توسط بهار |
|
|
ای منتهای شکفتن لحظه ها... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/24ساعت 18:9 توسط بهار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/22ساعت 19:28 توسط بهار |
|
|
A little girl asked her mother, 'How did the human race appear?' The mother answered, 'God made Adam and Eve and they had children and so was all mankind made.' Two days later the girl asked her father the same question. The father answered, 'Many years ago there were monkeys from which the human race evolved.' The confused girl returned to her mother and said, 'Mom, how is it possible that you told me the human race was created by God, and Dad said they developed from monkeys?' The mother answered, 'Well, dear, it is very simple. I told you about my side of the family and your father told you about his.' |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/18ساعت 22:27 توسط بهار |
|
|
بلبل را ببين که حتی در قفس هم میخواند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/09ساعت 22:21 توسط بهار |
|
تقدیم به همه اونهایی که دوستشون دارم و ازشون دورم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 21:8 توسط بهار |
|
|
روزی یک مرد ثروتمندپسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر! پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: فکر می کنم! و پدر پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشیدبعد به آرامی پاسخ داد:فهمیدم ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند. ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست. در پایان حرف های پسر زبان پدر بند آمده بود. پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعاً چقدر فقیر هستیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/02ساعت 14:3 توسط بهار |
|
|
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده ، چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم . چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد ، چون امروز اطاعتش نكرديم . چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود ، چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم وقتي دل تنها كالايي است كه خدا شكسته آن را خريدار است . چرامن دست كسي كه دلم را شكست نبوسم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/01ساعت 23:31 توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خداوندا تو میدانی
که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است |
|
RSS
|