تبليغاتX
پارادایس عشق
بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند باید آنها را با قلبتان احساس کنید.

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم...

کفشهایم کو؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 14:53  توسط بهار | 
                        

میلاد یگانه منجی عالم بشریت مهدی موعود (عج )بر عاشقان آن حضرت فرخنده و مبارک باد 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 15:16  توسط بهار | 
          

اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است "

ايتاليايي ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو ! "

ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود ... !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 16:21  توسط بهار | 

پسرک هميشه به دخترک ميگفت

 

من براي 3 چيز عاشق تو شدم

 

« 1-نجابت 2-وفاداريت 3-زيباييت »

 

دخترک روز تولد پسر

 

3 حيوان خانگي به او هديه داد

 

1-اسب 2-سگ 3-قناري

 

تا پسرک خواست دليلش را بپرسد

 

دخترک رفته بود براي هميشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 16:14  توسط بهار | 

امروز تولد منه...

خدای عزیزو مهربونم!

ازت ممنونم که منو انسان خلق کردی

خدای عزیز و مهربونم!

ازت ممنونم که به من فرصت زندگی تو این دنیا رو دادی

خدای عزیزومهربونم!

ازت ممنونم که توی زندگی همیشه یار و یاورم بودی

خدای عزیز و مهربونم!

ازت ممنونم که سایه پدر و مادر و بالای سرم قرار دادی

خدای عزیزومهربونم!

ازت ممنونم که منو با عشق و محبت آشنا کردی

خدای عزیزو مهربونم!

ازت ممنونم که هر موقع صدات کردم جوابمو بی پاسخ نگذاشتی

خدای عزیزومهربونم!

ازت ممنونم که به من دوستای خیلی خوب دادی که در کنارشون هیچ موقع احساس تنهایی نکردم

حرف برای گفتن زیاده عزیز دلم اما...

 در پایان

خدای عزیزومهربونم!

 به خاطر همه  داده و نداده هایت ازت ممنونم.

                                                                                                                 

                                                                                          امضا

                                                                                      بنده کوچک تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 10:22  توسط بهار | 

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید

کاش ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 13:50  توسط بهار | 
              
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 22:26  توسط بهار | 

گرچه اینجا نیستی

هرجا می روم

یا هرکاری می کنم

صورت تو را در خیال می بینم

و دلم برایت تنگ می شود

دلم برای همه چیز گفتن با تو تنگ می شود

دلم برای همه چیز نشان دادن به تو تنگ می شود

دلم برای هیجانی که با هم داشتیم تنگ می شود

دلتنگی برای تو را دوست ندارم

احساس سردو تنهایی است

کاش می توانستم با تو باشم

همین حالا...

اما چون نمی توانم

همین حالا با تو باشم

ناچارام به رویای زمانی که

دوباره با هم خواهیم بود

قانع باشم

تقدیم به تو که خیلی دلم برات تنگ شده...

خیلی دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 22:22  توسط بهار | 
زندگی مثل جاده است توی یه دشت قشنگ

تمومه لذتت رو از منظره هاش ببر چون ته این جاده یه تابلو نصب شده که روش نوشته

"دور زدن ممنوع"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 12:46  توسط بهار | 
+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 14:30  توسط بهار | 

یه دل دارم خدا داره

 زمین داره هوا داره

میون دریای غمش

 کشتی و نا خدا داره

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 14:27  توسط بهار | 

زمانی بلند گفتگو کردیم َ خوب و ساده بود

چون از بدی هیچ نمی دانست  خوبی می کرد

از گنجینه های قلبش هدیه هایی نثار من کرد

همچنانکه گوش می دادم بی هیچ اندیشه ای

روحم را به او بخشیدم / و هرگز بازش نیاورد ...

 

 آلفرد دو موسه

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 13:50  توسط بهار | 

 

 رسم دنیا اینه دیگه

محبت کردن و مهربونی هیچ جایی نداره

یک روزی وقتی می گفتن "دستمون نمک نداره "باور نمی کردم

وقتی می گفتن "آره!همه وقتی غصه دارن وقتی کار دارن میان سراغت" من باورم نمی شد

می گفتم مگه می شه؟؟ آخه چطور ممکنه؟ مگه نمی گن از هر دست بدی از همون دست هم می گیری؟

اما بعدا دیدم بله! چرا نشه؟ خوب هم می شه!

اگه جز این اتفاق بیفته عجیبه! اگه دلتو بعدا نشکونن عجیبه!

خدایا چقدر دلم گرفته

چقدر بدی توی این دنیا زیاده

چقدر آدمها بد هستن

چرا آدمهای بد توی این دنیا محترمند؟

چزا بدا روز بروز خوشبخت ترند؟

خدایاچقدر زندگی سخته

خیلی سخته

خیلی...

دلم گرفت از آسمون

هم از زمین هم از زمون

تو زندگی چقدر غمه

دلم گرفته از همه ...

 دوست عزیزم! پارادایس عشقی و جود نداره . عشق توی این زمونه اونقدر آلوده شده که نمی شه براش پارادایسی تعریف کرد...به همین دلیل با اجازه شما اون پست رو حذف کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 13:35  توسط بهار | 

آدمها مثل کتابند

برگرفته ازمطالب جالب

از روی بعضی ها باید مشق نوشت

از روی بعضی ها باید جریمه نوشت

بعضی ها رو باید چند بار خوند تا معنی شون رو فهمید

و بعضی ها رو باید نخونده دور انداخت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 18:29  توسط بهار | 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم "
پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/11ساعت 13:39  توسط بهار | 
  

الهی!

کعبه با سرور و شادی آمدن آخرین پیامبر صلح و دوستی را از غار حرا به انتظار نشسته است و عطر کلامش که تو را به نام تمامی زیبایی هایت می خواند همچنان در عرش جاری است و اینک بار دگر با عطر صلوات محمدی به استقبال جشن مبعث و برگزیدن عشق و ایمان از میان غفلت و تاریکی می رویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 0:24  توسط بهار | 

انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان دیدن و گفتن

توان اندوهگین و شادمان شدن

توان خندیدن به وسعت دل

توان گریستن از سودای جان

 توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی

توان جلیل به دوش بردن بار امانت

وتوان تحمل غمناک تنهایی

تنهایی

تنهایی عریان.....

انسان دشواری وظیفه است...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 23:4  توسط بهار |